تبلیغات
زنده باد ایران - شناخت مختصرى‏ از زندگانى امام على بن موسى الرضا (ع)
زنده باد ایران
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


درود
نظر یادتون نره

مدیر وبلاگ : mohammad
مطالب اخیر
نویسندگان
حضرت على بن موسى الرضا علیه‏السلام - در روز یازدهم ذیقعده سال 148 هجرى دیده به جهان گشود(1). مادر او بانویى با فضیلت بنام «تُكْتَمْ» بود كه پس از تولد حضرت، از طرف امام كاظم علیه‏السلام -«طاهره» نام گرفت(2)/

كنیه او «ابوالحسن» و لقبش «رضا» است. او پس از شهادت پدر بزرگوارش در زندان بغداد (در سال 183 هجرى) در سن 35 سالگى عهده‏دار مقام امامت و رهبرى امّت گردید/

خلفاى معاصر حضرت‏

مدت امامت آن حضرت بیست سال بود كه ده سال آن معاصر با خلافت «هارون‏الرشید»، پنج سال معاصر با خلافت «محمد امین»، و پنج سال آخر نیز معاصر با خلافت «عبدالله المأمون» بود/

امام تا آغاز خلافت مأمون در زادگاه خود، شهر مقدس مدینه، اقامت داشت، ولى مأمون پس از رسیدن به حكومت، حضرت را به خراسان دعوت كرد و سرانجام حضرت در ماه صفر سال 203 هجرى قمرى (در سن 55 سالگى) به شهادت رسید و در همان سرزمین به خاك سپرده شد(3)/

امام در عصر هارون‏

از سال 183 هجرى كه پیشواى هفتم حضرت موسى بن جعفر علیهماالسلام - در زندان بغداد به دستور هارون مسموم شد و از دنیا رفت، امامت پیشواى هشتم به مدت ده سال در دوران حكومت وى سپرى گردید/

این مدت، در آن عصر اختناق و استبداد و خودكامگى هارون، دوران آزادى نسبى و فعالیت فرهنگى و علمى امام رضا علیه‏السلام - به شمار مى‏رود، زیرا هارون در این مدت متعرض امام نمى‏شد و حضرت آزادانه فعالیت مى‏نمود، ازینرو شاگردانى كه امام تربیت كرد و علوم و معارف اسلامى و حقایقى از تعلیمات قرآن كه حضرت در حوزه اسلام منتشر نمود، عمدتاً در این مدت صورت گرفت/

شاید علت مهم این كاهش فشار از طرف هارون، نگرانى وى از عواقب قتل امام موسى بن جعفر علیه‏السلام - بود، زیرا گرچه هارون تلاش فراوانى به منظور كتمان این جنایت به عمل آورد، اما سرانجام جریان فاش شد و موجب نفرت و انزجار مردم گردید و هارون كوشش مى‏كرد خود را از این جنایت تبرئه سازد. گواه این معنا این است كه هارون به عموى خود «سلیمان بن ابى جعفر»، كه جنازه آن حضرت را از دست عمله ظلم وى گرفته با احترام به خاك سپرد، پیغام فرستاد كه: «خدا سندى بن شاهك را لعنت كند، او این كار را بدون اجازه من انجام داده است»!(4)/

مؤید دیگر این معنا اظهارات هارون در پاسخ «یحیى بن خالد برمكى» در مورد على بن موسى علیه‏السلام - است، یحیى‏ (كه قبلاً نیز درباره امام كاظم علیه‏السلام - بدگویى و سعایت كرده بود) به هارون گفت:

پس از موسى بن جعفر اینك پسرش جاى او نشسته و ادعاى امامت مى كند (گویا نظر وى این بود كه بگوید بهتر است از هم اكنون على بن موسى علیه‏السلام - تحت نظر مأموران خلیفه قرار گیرد!)/

هارون (كه هنوز قتل موسى بن جعفر را فراموش نكرده بود و از عواقب آن نگران بود)، پاسخ داد:

آنچه با پدرش كردیم كافى نیست؟ مى‏خواهى یكباره شمشیر بر دارم و همه علویّین را بكشم؟!(5)/

خشم هارون، در باریانش را خاموش ساخت و دیگر كسى جرأت نكرد در باره آن حضرت به سعایت بپردازد/

على بن موسى با استفاده از این فرصت در زمان هارون، علناً اظهار امامت مى‏كرد و در این مورد بر خلاف پدران بزرگوارش تقیه نداشت، تا آنجا كه بعضى از مخلصان و دوستان آن بزرگوار، او را برحذر مى‏داشتند و امام علیه‏السلام - به آنان اطمینان مى‏داد كه از سوى هارون آسیبى به وى نخواهد رسید!

صفوان بن یحیى‏ مى‏گوید: چون امام ابو ابراهیم موسى بن جعفر علیه‏السلام - در گذشت و على بن موسى الرضا علیه‏السلام - امر امامت و خلافت خود را آشكار ساخت، به حضرت عرض شد:

شما امر بزرگ و خطیرى را اظهار مى‏دارید و ما از این ستمگر (هارون الرشید) بر شما مى‏ترسیم/

فرمود: او هرچه مى‏خواهد كوشش كند، او را بر من راهى نیست(6)/

نیز از محمد بن سنان نقل شده(7)كه: به ابى الحسن على بن موسى الرضا - علیه‏السلام - در ایام خلافت هارون عرض كردم:

شما امر خلافت و امامت خود را آشكار ساخته به جاى پدر نشسته‏اید، در حالى كه هنوز از شمشیر هارون خون مى‏چكد!!

فرمود: مرا گفتار پیامبر اكرم 6 نیرو و جرأت مى‏بخشد كه فرمود: اگر ابوجهل توانست مویى از سر من كم كند بدانید من پیامبر نیستم، و من به شما مى‏گویم: اگر هارون مویى از سر من گرفت بدانید من امام نیستم!!(8)/

امین و مأمون؛ تفاوتها و تضادها

هارون در زمان خلافت خود، «محمد امین» را (كه مادرش زبیده بود) ولیعهد خود قرار داده از مردم براى او بیعت گرفت و «عبداللّه المأمون» را نیز (كه از مادرى ایرانى تولد یافته بود) ولیعهد دوم قرار داد/

در سال 193 هجرى به هارون گزارش رسید كه انقلاب و شورش در شهرهاى خراسان بالا گرفته و فرماندهان ارتش، با همه بى‏رحمى و درندگى كه نشان مى‏دهند، از خاموش ساختن فریاد انقلاب عاجز مانده‏اند/

هارون پس از مشاوره با وزیران و مشاوران خویش، صلاح دید كه شخصاً به آن سامان سفر كند و قدرت خلافت را یكجا براى سركوبى انقلابها و نهضتهاى خراسانیان به كار گیرد. وى پسرش محمد امین را در بغداد گذاشت و مأمون را كه ضمناً از طرف پدر والى خراسان بود، همراه خود به خراسان برد/

هارون توانست اوضاع آشفته خراسان را آرام كند و به اصطلاح - فتنه‏ها را خاموش سازد، اما دیگر نتوانست به بغداد مركز خلافت - برگردد. او در سوم جمادى الاخرى‏ سال 193 هجرى در طوس در گذشت و دو برادر را در صحنه رقابت بر جاى گذاشت(9)/

شكست امین‏

شبى كه هارون در «طوس» در گذشت، مردم با پسر او محمد امین در بغداد بیعت كردند/

از خلافت امین بیش از 18 روز نگذشته بود كه در صدد برآمد مأمون را از ولایتعهد خلع كند و آن را به فرزند خود، «موسى»، واگذار كند/

او در این باره با وزرا مشاوره نمود و آنها این كار را مصلحت ندیدند، مگر یك نفر بنام «على بن عیسى بن ماهان» كه اصرار بر خلع مأمون داشت. سرانجام امین، تصمیم خود را مبنى بر خلع برادر اعلام كرد/

مأمون نیز در واكنش نسبت به این عمل، امین را از خلافت خلع كرد و پس از یك سلسله درگیریهاى نظامى سرانجام امین در سال 198 هجرى كشته شد(10)/

بدین ترتیب پس از قتل امین، اختیارات كامل كشور اسلامى در دست مأمون قرار گرفت/

آزادى نسبى امام در زمان امین‏

در دوران حكومت امین، و سالهایى كه بین مرگ هارون و حكومت مأمون فاصله شد، برخوردى میان امام و مأموران حكومت عباسى در تاریخ به چشم نمى‏خورد و پیداست كه دستگاه خلافت بنى عباس در این سالهاى كوتاه كه گرفتار اختلاف داخلى و مناقشات امین و مأمون و خلع مأمون از ولایتعهد و واگذارى آن به موسى فرزند امین بود، فرصتى براى ایذا و آزار علویان عموماً و امام رضا علیه‏السلام - خصوصاً نیافت و ما مى‏توانیم این سالها (193-198) را ایام آزادى نسبى امام و فرصت خوبى براى فعالیتهاى فرهنگى آن حضرت بدانیم(11)/

مأمون كیست؟

مادر مأمون كنیزى خراسانى بنام «مراجل» بود كه در روزهاى پس از تولد مأمون از دنیا رفت و مأمون به صورت نوزادى یتیم و بى‏مادر پرورش یافت. مورخان نوشته‏اند كه: مادر وى زشت‏ترین و كثیف‏ترین كنیز در آشپزخانه هارون بود، و این خود مؤیّد داستانى است كه علت حامله شدن وى را بازگو مى‏كند(12)/

ولادت مأمون در سال 170 هجرى، یعنى در همان شبى كه پدرش به خلافت رسید، رخ داد و در گذشتش در سال 218 هجرى رخ داد/

مأمون را پدرش به «جعفر بن یحیى‏ برمكى» سپرد تا او را در دامان خود بپروراند/

مربى وى «فضل بن سهل» بود كه به «ذو الریاستین» شهرت داشت و بعد هم وزیر خود مأمون گردید. فرمانده كل قوایش نیز «طاهر بن حسین ذو الیمینین» بود/

خصوصیات مأمون‏

زندگى مأمون سراسر كوشش و فعالیت و خالى از رفاه و آسایش آنچنانى بود، درست برعكس برادرش امین كه در آغوش زبیده پرورش یافته بود. هركس زبیده را بشناسد درمى‏یابد كه تا چه حد باید زندگى امین غرق در خوشگذرانى و تفریح بوده باشد. مأمون مانند برادرش اصالت چندانى براى خود احساس نمى‏كرد و نه تنها به آینده خود مطمئن نبود، بلكه برعكس، این نكته را مسلم مى‏پنداشت كه عباسیان به خلافت و حكومت او تن در نخواهند داد، ازینرو خود را فاقد هرگونه پایگاهى كه بدان تكیه كند مى‏دید، و به همین دلیل آستین همت بالا زد و براى آینده به برنامه‏ریزى پرداخت. مأمون خطوط آینده خود را از لحظه‏اى تعیین كرد كه به موقعیت خود پى برد و دانست كه برادرش امین از مزایایى برخودار است كه دست وى از آنها كوتاه است/

او از اشتباههاى امین نیز پند آموخت: مثلاً «فضل» با مشاهده امین كه خود را به لهو و لعب سرگرم ساخته بود، به مأمون مى‏گفت كه تو پارسایى و دیندارى و رفتار نیكو از خود بروز بده. مأمون نیز همین گونه مى‏كرد، هربار كه امین كارى را با سستى آغاز مى‏كرد، مأمون همان را با جدیت در پیش مى‏گرفت/

در هرحال مأمون در علوم و فنون مختلف تبحر یافت و بر امثال خویش، و حتى بر تمام عباسیان، برترى یافت/

برخى مى‏گفتند: در میان عباسیان كسى دانشمندتر از مأمون نبود/

«ابن ندیم» درباره‏اش چنین گفته است: «آگاهتر از همه خلفا نسبت به فقه و كلام بود». از حضرت على علیله‏السلام - نیز نقل شده كه روزى درباره بنى عباس سخن مى‏گفت، تا بدینجا رسید كه فرمود: «هفتمین آنها، از همه‏شان دانشمندتر خواهد بود»/

سیوطى، ابن تغرى بردى، و ابن شاكر كتبى نیز مأمون را چنین ستوده‏اند:

به لحاظ دوراندیشى، اراده، بردبارى، دانش، زیركى، هیبت، شجاعت، سیادت و فتوت، «بهترین مرد بنى عباس بود، هرچند همه این صفات را اعتقادش به مخلوق بودن قرآن لكه‏دار كرده بود»/

پدر مأمون نیز خود به برترى وى بر برادرش امین شهادت داده و گفته بود:«...تصمیم گرفته‏ام ولایتعهد را تصحیح كنم و به دست كسى بسپارم كه رفتارش را بیشتر مى‏پسندم، خط مشیش را مى‏ستایم، به حسن سیاستش اطمینان دارم و از ضعف وسستیش آسوده خاطرم، و او كسى جز «عبداللّه» نمى‏باشد. اما بنى‏عباس به پیروى از هواى نفس خویش، محمد را مى‏طلبند، چه او یكپارچه به دنبال خواهشهاى نفسانى است، دستش به اسراف باز است، زنان و كنیزكان در رأى او شریك و مؤثر واقع مى‏شوند، درحالى كه عبداللّه شیوه‏اى پسندیده و رأیى اصیل دارد و براى تصدى چنین امرى بزرگ شخصى قابل اطمینان است...»(13)/

امام هشتم در عصر مأمون‏

با استقرار مأمون بر سریر خلافت، كتاب زندگانى امام علیه‏السلام - ورق خورد و صفحه تازه‏اى در آن گشوده شد؛ صفحه‏اى كه در آن امام على بن موسى الرضا - علیه‏السلام - سالهایى را با اندوه و ناملایمات بسیار به سر برد/

غاصبین خلافت - چه آنها كه از بنى امیه بودند و چه بنى عباس - بیشترین وحشت و نگرانى را از جانب خاندان على علیه‏السلام - داشتند؛ كسانى كه مردم - و لا اقل توده انبوهى از آنها - خلافت را حق مسلّم آنان مى‏دانستند و علاوه بر این هرگونه فضیلتى را نیز در وجود آنان مى‏یافتند. این بود كه فرزندان بزرگوار على علیه‏السلام - همواره مورد شكنجه و آزار خلفاى وقت بودند و سرانجام هم به دست آنان به شهادت مى‏رسیدند/

اما مامون احیانا اظهار علاقه به تشیع مى كرد و گردانندگان دستگاه خلافتش هم غالبا ایرانیان بودند كه نسبت به آل على و امامان شیعه علاقه و محبتى خاص داشتند و لذا نمى توانست همچون پدران خود ، هارون و منصور ، امام علیه السلام را به زندان بیفكند و مورد شكنجه و آزار قرار دهد ، ازینرو روش تازه اى اندیشید كه گر چه چندان بى سابقه نبود و در زمان خلفاى گذشته هم تجربه شده بود ، اما در هر حال خوشنماتر و كم محذورتر بود و به همین جهت روش خلفاى بعد نیز بر همان مبنا قرار گرفت . 

مأمون تصمیم گرفت امام علیه السلام را به مرو ، مقر حكومت خود ، بیاورد و با آن حضرت طرح دوستى و محبت بریزد و ضمن استفاده از موقعیت علمى و اجتماعى آن حضرت ، كارهاى او را تحت نظارت كامل قرار دهد /

چرا مامون مى خواست خلافت را به امام واگذارد ؟

دعوت مامون از امام علیه السلام به خراسان 

مامون ابتداً از امام به صورتى محترمانه دعوت كرد كه همراه با بزرگان آل على به مركز خلافت بیاید.(14)

امام - علیه‏السلام - از قبول دعوت مأمون خوددارى ورزید، ولى از سوى مأمون اصرار و تأكیدهاى فراوانى صورت گرفت و مراسلات و نامه‏هاى متعددى رد و بدل شد تا سرانجام امام - علیه‏السلام - همراه با جمعى از آل ابى طالب به طرف مرو حركت فرمود.(15)

مأمون به «جلودى» و یا به نقل دیگر «رجأ بن ابى ضحاك» كه مأمور آوردن امام و همراهى كاروان حضرت شده بود، دستور داده بود كه به هیچ وجه از اداى احترام به كاروانیان و بخصوص امام - علیه‏السلام - خوددارى نكند، اما امام - علیه‏السلام - براى آگاهى مردم آشكارا از این سفر اظهار ناخشنودى مى‏نمود/

روزى كه مى‏خواست از مدینه حركت كند خاندان خود را گرد آورد و از آنان خواست براى او گریه كنند و فرمود: من دیگر به میان خانواده‏ام بر نخواهم گشت.(16)

آنگاه وارد مسجد رسول خدا شد تا با پیامبر وداع كند. حضرت چندین بار وداع كرد و باز به سوى قبر پیامبر بازگشت و با صداى بلند گریست/

«مخول سیستانى» مى‏گوید: در این حال خدمت حضرت شرفیاب شدم و سلام كردم و سفر بخیر گفتم. فرمود: مخول! مرا خوب بنگر، من از كنار جدم دور مى‏شوم و در غربت جان مى‏سپارم و در كنار هارون دفن مى‏شوم!(17)

طریق حركت كاروان امام - علیه‏السلام - از مدینه به مرو - طبق دستور مأمون - از راه بصره و اهواز و فارس بود، شاید به این جهت كه از جبل (قسمتهاى كوهستانى غرب ایران تا همدان و قزوین) و كوفه و كرمانشاه و قم(18)، كه مركز اجتماع شیعیان بود، عبور نكنند.(19)

ورود به پایتخت‏

موكب امام - علیه‏السلام - روز دهم شوال به مرو رسید. چند فرسنگ به شهر مانده حضرت مورد استقبال شخص مأمون، فضل بن سهل و گروه كثیرى از امرا و بزرگان آل عباس قرار گرفت و با احترام شایانى به شهر وارد شد و به دستور مأمون همه گونه وسائل رفاه و آسایش در اختیار آن حضرت قرار گرفت/

پس از چند روز كه به عنوان استراحت و رفع خستگى راه گذشت، مذاكراتى بین آن حضرت و مأمون آغاز شد و مأمون پیشنهاد كرد كه خلافت را یكسره به آن حضرت واگذار نماید/

امام - علیه‏السلام - از پذیرفتن این پیشنهاد بشدت امتناع كرد/

فضل به سهل با شگفتى مى‏گفت: خلافت را هیچگاه چون آن روز بى‏ارزش و خوار ندیدم، مأمون به على بن موسى - علیه‏السلام - واگذار مى‏نمود و او از قبول آن خوددارى مى‏كرد.(20)

مأمون كه شاید خوددارى امام را از پیش حدس مى‏زد گفت:

حالا كه این طور است، پس ولیعهدى را بپذیر!

امام فرمود: از این هم مرا معذور بدار/

مأمون دیگر عذر امام را نپذیرفت و جمله‏اى را با خشونت و تندى گفت كه خالى از تهدید نبود. او گفت: «عمر بن خطاب وقتى از دنیا مى‏رفت شورا را در میان 6 نفر قرار داد كه یكى از آنها امیرالمؤمنین على - علیه‏السلام - بود و چنین توصیه كرد كه هر كس مخالفت كند گردنش زده شود!.. شما هم باید پیشنهاد مرا بپذیرى، زیرا من چاره‏اى جز این نمى‏بینم»!(21)

او از این هم صریحتر امام - علیه‏السلام - را تهدید و اكراه نمود و گفت: همواره بر خلاف میل من پیش مى‏آیى و خود را از قدرت من در امان مى‏بینى. به خدا سوگند اگر از قبول پیشنهاد ولایتعهد، خوددارى كنى تو را به جبر وادار به این كار مى‏كنم، و چنانچه باز هم تمكین نكردى به قتل مى‏رسانم!!(22)

امام - علیه‏السلام - ناچار پیشنهاد مأمون را پذیرفت و فرمود:

«من به این شرط ولایتعهد تو را مى‏پذیرم كه هرگز در امور ملك و مملكت مصدر امرى نباشم و در هیچ یك از امور دستگاه خلافت، همچون عزل و نصب حكام و قضأ و فتوا، دخالتى نداشته باشم»(23)/

 )1طبرسى، اًّعلام الورى‏ با علام الهدى‏، ط 3، تهران، دارالكتب الاًّسلامیه، ص 313- كلینى، الأصول من الكافى، تهران، مكتبْ الصدوق، 1381 ه'.ق، ج 1، ص 486- شیخ مفید، الاًّرشاد، قم، منشورات مكتبْ بصیرتى، ص 304/
)2طبرسى، همان كتاب، ص 313- مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المكتبْالاًّسلامیْ، 1385 ه'.ق، ج 49، ص 5 و 7-صدوق، عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 14/
)3كلینى، همان كتاب، ص 486- شیخ مفید، همان كتاب، ص 304/
)4مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المكتبْالاًّسلامیْ، 1385 ه'.ق، ج 48، ص 227- صدوق، عیون اخبار الرضا، تهران، دارالكتب الاًّسلامیه، ج 1، ص 100/
)5صدوق، همان كتاب، ج 2، ص 226- على بن عیسى الأربلى، كشف الغمّْ، تبریز، مكتبْ بنى هاشمى، 1381 ه'.ق، ج 3، ص 105/
)6صدوق، همان كتاب، ص 226- على بن عیسى، همان كتاب، ج 3، ص 105- مجلسى، همان كتاب، ج 49، ص 115/
)7كلینى، الروضْ من الكافى، ط 4، تهران، دارالكتب الاًّسلامیْ، 1362، ه'.ش، ص 257- محقق، سید على، زندگانى پیشواى هشتم، امام على بن موسى الرضا علیه‏السلام -، قم، انتشارات نسل جوان، ص 52- 59- مجلسى، همان كتاب، ج 49، ص 115/
)8امام بعدها در خراسان از موقعیت و محبوبیت خود در این دوران در مدینه با خرسندى یاد مى‏كرد، چنانكه روزى به مأمون كه به مناسبت ولیعهدى انتظاراتى از حضرت داشت، فرمود:
«...این امر(ولیعهدى) هرگز نعمتى برایم نیفزوده است. من در مدینه كه بودم، دستخطم در شرق و غرب اجرا مى‏شد. در آن موقع استر خود را سوار مى‏شدم و آرام در كوچه‏هاى مدینه راه مى‏پیمودم و در مدینه كسى از من عزیزتر و محترمتر نبود...» (مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المكتبْالاًّسلامیْ، 1385 ه'.ق، ج 49، ص 155 - كلینى، الروضْ من الكافى، ص 151- نیز ر.ك به: صدوق، عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 167/
)9محقق، سید على، زندگانى پیشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا علیه‏السلام، قم، انتشارات نسل جوان، ص 58-59/
)10این اثیر، الكامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، ج 6، ص 287/
)11محقق، سید على، زندگانى پیشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا علیه‏السلام -، قم، انتشارات نسل جوان، ص 60/
)12این داستان چنین نقل شده است: زبیده با هارون الرشید شطرنج بازى مى‏كرد و چون رشید بازى را باخت، زبیده به او حكم كرد كه باید با زشت‏ترین كنیز آشپزخانه‏اش همبستر شود. رشید كه از این امر بسى كراهت داشت، حاضر شد مالیاتهاى سراسر مصر و عراق را به زبیده ببخشد تا او را از اجراى این حكم منصرف سازد، ولى زبیده نپذیرفت. رشید بناچار كنیزى بنام «مراجل» را یافت كه واجد همه این صفات تنفرآمیز بود.و با او همبستر شد و مأمون متولد گردید(دمیرى، حیاْالحیوان، قاهره، مكتبْالتجاریْالكبرى‏، 1383 ه'.ق). این داستان منافات با آن ندارد كه گفته‏اند: مأمون در شبى زاده شد كه رشید به خلافت رسید، زیرا ولیعهدها نیز پیش از رسیدن به خلافت بزرگترین قلمروها را در اختیار داشتند. مثلا همین رشید سراسر كشور خود را میان سه فرزندش تقسیم كرده بود(مرتضى الحسینى، سید جعفر، زندگى سیاسى هشتمین امام، ترجمه دكتر سید خلیل خلیلیان، چاپ چهارم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1365 ه'.ش، ص 97)/
)13مرتضى الحسینى، همان كتاب، ص 97-100/
)14 در مدارك اصیل تاریخى هنگام دعوت امام به مرو، نامى از خلافت یا ولایتعهد آن حضرت به میان نیامده است و ظاهراً این فكرى بوده كه بعداً براى مأمون پیش آمده و یا اگر هم قبلاً این فكر را داشته ابراز نمى‏كرده است. در این میان، تنها بیهقى جریان را به نحو دیگرى ضبط كرده، و حتى مى‏نویسد: طاهر در عراق با امام به ولایتعهد بیعت كرد؛ ولى این نقل چندان صحیح به نظر نمى‏رسد، زیرا اولاً طاهر در بغداد بوده و مسیر حضرت را همه از طریق بصره نوشته‏اند و ثانیاً، نقل بیهقى، از ابتدا بحث از ولایتعهد دارد و سخنى از اصل انتقال خلافت در آن نیست، در حالى كه اغلب مورخان مى‏نویسند: مأمون به حضرت ابتدأاً پیشنهاد انتقال خلافت مى‏كرد. با این حال در بعضى از رساله‏هایى كه به فارسى یا عربى در شرح حال آن حضرت نگاشته شده، مسئله بكلى خلط شده و دعوت از آن حضرت را رسماً به عنوان دعوت براى قبول خلافت تلقى كرده‏اند (محقق، سیدعلى، زندگانى پیشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا - علیه‏السلام -، قم انتشارات نسل جوان، ص 72)/
)15على بن عیسى الاًّربلى،، كشف الغمّْ، تبریز، مكتبْ بنى هاشمى، 1381 ه'.ق، ج‏3، ص 65 - شیخ مفید، الاًّرشاد، قم، منشورات مكتبْ بصیرتى، ص 309 - فتّال نیشابورى، روضْ الواعظین، ط 1، بیروت، مؤسسْ الأعلمى للمطبوعات، 1406 ه'.ق، ص 247/
)16مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المكتبْ الاًّسلامیْ، 1385 ه'.ق، ج 49، ص 117، نیز ر.ك به: على بن عیسى الاًّربلى، همان كتاب، ج 3، ص 95/
)17مجلسى، بحارالأنوار، ج 49، ص 117/
)18مرحوم سیدعبدالكریم بن طاووس، صاحب فرحْ الغرى، متوفاى 693 ه'، شرحى در مورد ورود آن حضرت به قم نقل كرده است كه در جاى دیگرى دیده نمى‏شود. با توجه به اینكه شیخ صدوق علیه الرحمْ كه خود قمى بوده و فاصله زیادى هم با زمان آن حضرت نداشته است، چیزى از آمدن آن حضرت به قم نقل نمى‏كند، بلكه مسیر دیگرى را ذكر مى‏كند، نقل ابن طاووس چندان متقن به نظر نمى‏رسد (محقق، سیدعلى، زندگانى پیشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا - علیه‏السلام -، قم، انتشارات نسل جوان، ص 74)/
)19محقق، همان كتاب ص 70 - 74/
)20على بن عیسى الاًّربلى، همان كتاب ج 3، ص 66 - شیخ مفید، الاًّرشاد، قم، منشورات مكتبْ بصیرتى، ص 310 - فتال نیشابورى، روضْ الواعظین، ط 1، بیروت، مؤسسْ الأعلمى للمطبوعات، 1406 ه'.ق، ص 248/
)21شیخ مفید، همان كتاب، ص 310 - على بن عیسى، همان كتاب، ج 3، ص 65 - طبرسى، اًّعلام الورى باعلام الهدى، ط 3، تهران، دارالكتب الاًّسلامیْ، ص 333 - فتال نیشابورى، همان كتاب، ص 248/
)22صدوق، علل الشرایع، قم، منشورات مكتبْ الطباطبائى، ج 1، ص 226 - فتال نیشابورى، روضْ الواعظین، ط 1، بیروت، مؤسسْ الأعلمى للمطبوعات، ص 247/
)23 طبرسى، اًّعلام الورى باعلام الهدى، ط 3، تهران، دارالكتب الاًّسلامیْ، ص 334 - شیخ مفید، الاًّرشاد، قم، منشورات مكبتْ بصیرتى، ص 310/




نوع مطلب :
برچسب ها :
          
سه شنبه 3 آبان 1390





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



Up Page