تبلیغات
زنده باد ایران - حس عجیب میهمانی...
زنده باد ایران
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


درود
نظر یادتون نره

مدیر وبلاگ : mohammad
مطالب اخیر
نویسندگان

 

ایشالا قسمتتون بشه...

اگه قبول کنه نائب زیاره بودم...

نمی خاستم در موردش بنویسم چون نمیشد نوشت...از کجا باید نوشت و چطوری وصف کرد ....

زبان حقیرم قاصره...

اما حیفم اومد ننویسم که کجا رفتم...

جای که یه عمر بچه شیعه دلش هوای اونجا رو  داره...خدارو شکر که قبل مرگم رفتم...

حس غریبی بود عجیب بود داستانهایی  که شنیده بودی از مظلومیت های برترین مخلوقات خداوند ...


 

ایشالا قسمتتون بشه...

اگه قبول کنه نائب زیاره بودم...

نمی خاستم در موردش بنویسم چون نمیشد نوشت...از کجا باید نوشت و چطوری وصف کرد ....

زبان حقیرم قاصره...

اما حیفم اومد ننویسم که کجا رفتم...

جای که یه عمر بچه شیعه دلش هوای اونجا رو  داره...خدارو شکر که قبل مرگم رفتم...

حس غریبی بود عجیب بود داستانهایی  که شنیده بودی از مظلومیت های برترین مخلوقات خداوند ...

حالا اومدی پابوس همون مافوق بشرها...پاهاتو میزاری جای پاهاشون چشاتو می دوزی به آسمون حرمشون...

یادم میومد وقتی اسم نجف کربلا سامرا کاظمین  میومد دلم میشکست با این که نرقته بودم فقط شنیده بودم اما حالا چی ضریح مولام روبرومه بین الحرمین روبرومه رو تل زینبیه ایستادم حرم آقامو می بینم ....

بخدا خودم تو هنگ بودم تو اون ۷روز ...

همش واقعیه...راحت سر پسر رسولو بریدن ...راحت گلوی بچشو پاره کردن...راحت دست علمدارو ماه بنی هاشمو قطع کردن...

نمیخام ناراحتتون کنم اما خیلی راحت فرق امیرمونو تو مسجد شکاف دادن...

همشو بنام دینو به انگیزه مقام و شهوت انجام دادند...

به همین راحتی...

چشات که به ضریح حضرت امیر(ع) میافته خود به خود اشکات میریزه حس غریبی داری حس تنها بودن  با اینکه دوستات تو کاروان باهاتن...

سخته خیلی سخته....

دوستامم که خیلی پرنشاط و شوخ طبع بودن تو کاروان به محض شنیدن صدای روحانی کاروان که گفت اسلام علیک یا امیرالمومنین(ع) و با دست تو اتوبوس به سمت راست اشاره کرد شروع به نالیدن و گریه کردن کردن...

آره گنبد طلاییه امیرمان بود...

نمیشه گفت چی تو دلامون میگذشت وقتی وارد مسجد کوفه شدیم...ما اومده بودیم کجا ؟جایی که عدالت علی توش معروف بود جای که برا قضاوت و حل مشکلات پابوس آقا میومدن و اما جای که همون آدما فرق آقامونو تو محرابش شکافتن...

اومده بودیم جایی که حضرت فاطمه (س) برترین زن دو عالمو نبود که علی(ع) فرق شکافته رو مداوا کنه ...جای که حسن و حسین علی(ع) غصه تها بودن مولاشونو خوردن...

بچه ها سخته واسم نوشتن...نه دست به قلمم خوبه نه میشه حس ها رو نوشت...

اما بزار اینو بگم...

بچه ها! ی جا دلم بد جور شکست...یعنی همه بچه ها تو برگشت که حرف میزدیم هم عقیده بودیم...

فاصله بین خیمه گاه و تل زینبیه...

با خودم میگفتم زینب(س) تو این فاصله که می رفته و میو مده  که از داداش خبر بگیره و قتلگاه رو میدیده به خدا چی میگفته ...چقد امید داشته ...وا محمدا رو کجا گفته ...

بچه ها ایشالا برید ببینید و دعا کنید که لیاقت داشته باشم کربلایی بمونم و پشتیبان ولایت باشم...

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
          
پنجشنبه 26 آبان 1390





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



Up Page